مباهله پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلّم با مسیحیان نجران
روز بُـــروز آشــتــیِ پــایــدار بــود مردی به عزم جزم، چو کوه استوار بود مثل بـهـار بـود و طـراوتتـبـار بود خورشید دین، سـتارۀ دنـبـالهدار بود ایـن عـبـد بـا حـمــایـت اللهاش آمــده یک کعبه چار رکن به همراهش آمده شاعر نیـامـدهست که دیـوان بـیاورد ساحـر نـبـوده است که ثُعبان بیاورد او میرسد که روح دهد، جان بیاورد بهر کـویـرِ سـوخـتـه، بـاران بیـاورد زین مرد اسوه، حق ز رُسُل خوبتر نداشت او اعظم است و اُسقف اعظم خبر نداشت آمد کسی که چشم فضائل به راه اوست لبریز از فـروغ هـدایت نگـاه اوست گویی که آسمان و زمین در پناه اوست یوسف در آرزوی فتادن به چاه اوست میآید و عصارۀ هستی به هـمرهش شاید مسیح چهـره بـساید به درگهش اسـلام نیـست دین تـجـاوز، مـقـاتـلـه قانون دوستیست، نه جنگ و مقابله نجرانیان! به هوش که طی شد مجادله راهـی نـمـانـده! ما و شما و مبـاهـله تکلیف روشن است که آئـین آینهست ناقوس رفته، نوبت تکبیر و مأذنهست عیسی نظارهگر شده از چرخ چارمین اِسـتاده در قـفـای نبی، خـیل مرسلین باشد گواه عـاشـق صادق در آسـتـین با چـار یـار آمـده، آن یـار راسـتـیـن شاعر شده خدا و مخمس سروده است شعر دفاع نور و مقدس سروده است عالم تمام پـیکـر و این پـنج تن سرند بر هفت چرخ و شش جهت این پنج محورند این پنج هر یکی به جهـانی برابـرند گـفـتـم بـرابـرنـد غـلـط بود، بـرتـرند شوی و دو پور و مادر سادات آمدند خُـم خـانـههای پـیـر خـرابـات آمـدند بوحارسا! بـرو ز مسیـحـا سـؤال کن تورات را گشا و ز موسی سؤال کن مـعـنای لفـظ اَنْـفُـسَـنـا را سـؤال کـن این کیست در کنار نبی، ها سؤال کن او حیدر است و نَفْس نفیس نبی علیست من رحمتم به عالم و باران من علیست |